لخت شدم تا در ان هوای دل انگیز
پیکر خود را به اب چشمه بشویم
وسوسه میریخت بر دلم شب خاموش
غم دل را به اب چشمه بگویم
اب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دستهای نرم و بلورین
جان و تنم را به سوی خویش کشیدند
بادی از ان دورها وزیدو شتابان
دامنی از گل به روی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه ی وحشی
از نفس باد در مشام من اویخت
چشم فرو بستم و خموش و سبکروح
تن به علفهای نرم و تازه فشردم
همچو زنی کاوغنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش اب
بوسه زن و بیقرار وتشنه و تبدار
ناگه در هم خزید....راضی و سر مست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار
|
لینک ثابت| نوشته شده توسط
ارش تنها در سه شنبه دوم مرداد 1386
|